تبلیغات

ابزار منو ثابت

احـــیـــا - خاطره ای از شهید حاج محمد ابراهیم همت



احـــیـــا

اللهم عجل لولیک الفرج



بدون این که صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم
همیشه به نیروها طوری تذکر می داد که کسی ناراحت نشود . سعی می کرد با شوخی و لبخند مطلب را به طرف بفهماند. یک بار تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت. ما هم که تا به حال این همه کمپوت ندیده بودیم , چندتایی از آنها را سوراخ کردیم، آبش را خوردیم و بقیه اش را دور ریختیم.
در همین حال حاج همت با رضا چراغی داشتند عبور می کردند. پیراهن پلنگی به تن داشت و دوربینی هم به گردنش انداخته بود. وقتی به ما رسید و چشمش به کمپوت ها افتاد، جلو آمد و گفت: برادر، می شود یک عکس با هم بیاندازیم؟ گفتم : اختیار دارید حاج آقا ما افتخار می کنیم. کنار هم نشستیم و با هم عکس انداختیم؛ بعد بلند شد تشکر کرد و گفت: خسته نباشید، فقط یک سوال داشتم.
گفتم: بفرمایید حاج آقا
گفت: چرا کمپوت ها را اینجوری وا می کنید؟
گفتم: آخه حاج آقا، نمی شود که همه اش را بخوریم.
در حالی که راه افتاد برود خنده ای کرد و با دست به شانه ام زد و گفت: برادر من مجبور نیستی که همه اش را بخوری. بدون این که صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم.
بعد از رفتن او فهمیدم که او از اول می خواست این نکته را به من گوشزد کند ولی برای اینکه ناراحت نشوم، موضوع عکس گرفتن را پیش گرفته بود.

منبع: (وبلاگ شمیم ولایت)


طبقه بندی: خاطرات، شهدا، 
برچسب ها:تذکر دوستانه، شهید همت، حیا، امربه معروف، نهی ازمنکر، همت، احیا،  
[ 1393/02/8 ] [ ساعت 15 و 38 دقیقه و 23 ثانیه ] [ جواد بابایی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین